حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

آخ جون مهمونی

سلام بهونه ی زندگی من   قربون شیرین زبونیات برم عزیزم که میخوای دیگه همه چی رو تلفظ کنی.   خیلی به اطرافیانت علاقه نشون میدی و همه رو دوست داری.. عاشق مهمونی رفتن و مهمون دعوت کردن هستی.  روز چهارشنبه چهاردهم خرداد آقاجون و مادرجون (پدرشوهرم و مادرشوهرم) و خانواده ی عمه محبوبه (خواهرشوهرم) اومدن قم...  و شما دختر ناز مامان از چند روز قبل خوشحالی می کردی... وقتی بخوای قضیه ای رو تعریف کنی خیلی با شوق و ذوق و تکون خوردن زیاد و کلی آب و تاب میگی. مثلا میگفتی   بچا ، میان ، این جو جو ، بالا،  بازی ، هورااااا   یعنی بچه ها میان...
20 خرداد 1393

حجامت کردن!!!

سلام دختر نازم    از موقعی که به دنیا اومدی بابا گیر داده بود که ببریمت حجامت ولی من هر بار مانع میشدم. تا الان که دیگه تصمیمش جدی شده بود  روز پنجشنبه اول خرداد شما رو برد حجامت. ولی من نبودم وقتی   برگشتی خیلی  خوشحال بودی وگفتی مامانی پشتم اوف شده!!! ولی بعدش بابا تعریف کرد که موقع حجامت خیلی گریه کردی .   بمیرم الهی عزیزم  اشکاتو نبینم.   امیدوارم با این کار بدنت مقاوم تر بشه و اینقدر زود به زود مریض نشی. همش به پهلو می خوابی و موقع  تعویض پوشک خیلی اذیتم می کنی.   همش لباستو میزنی با...
4 خرداد 1393

دلم چی میخواد؟؟

  دیگه دلم نه پول میخواد نه آغوش نه مهمونی نه حتی آینده....   دلم .........     بچگیمو میخواد!!!   پاهای شنی دستای کاکائویی!   دلم میخواد وقتی بلال میخورم کل صورتم زغالی بشه!   چایی رو با ده تا قند بخورم..   بستنی و پفک و لواشکو باهم بخورم!!   سرچیزای مسخره اینقدر بخندم بیفتم کف اتاق!   آدامس بچسبونم زیر میز کلاسا!   عیدیامو بریزم تو قلک   دلم میخواد بازم رو دیوار نقاشی کنم!   مورچه ها رو بکشم!   دلم میخواد وقتی گریه می کنم مادرم اشکامو پاک ک...
1 خرداد 1393

روز پدر

    فدای مهربونیت ، فدای جوونیت که پای ما گذاشتی   فدای خستگیات ، فدای دلت ، نونت واسم حلاله   همین نان حلال که در دست داری    می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند   این روزها نان حلال درآوردن عرضه می خواهد که تو داری پدر   روزت مبارک پدر مهربانم.       یه مرد گاهی میشه تکیه گاهت ،گاهی سایه ی سرت ،   گاه انگیزه ی زندگیت   ممکنه بشه همه ی وجودت....   مگه میشه بدون مرد زندگی کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   مگه میشه پدر نداشت بدون عشق زندگی کر...
31 ارديبهشت 1393

مسافرت مشهد

  سلام وروجک خونه ی ما     عزیزدلم ما پنجشنبه هجدهم اردیبهشت با خانواده ی عمو سید ابوالفضل راهی مشهد مقدس شدیم...   تو این پست زیاد توضیح نمیدم بیشتر عکس برات میزارم. تو پست های بعدی از   شیرین کاریات میگم.     توی قطار!!!!           شیطونیای حدیثه سادات و پسر عموی گلش      سیدصادق دوتا خرگوش کوچولو آورده بود تا باهم دیگه بازی کنن..             عموسید ابوالفضل هم افتخار داد..     ...
4 خرداد 1393

شب آرزوهاااااااا

    دلـــــم گرفته خـــــــــــــــــــدایا تو دل گشــایی کن   من آمـــــــدم به امیدت ، تو هم خدایــــــــــــــــــــی کن   به بوی دلکــــــــش زلـــفت که این گــره بگشــــــــــای   دل گــــــــــــــــــرفته ما بین و دلگشـــــــــــــــــــایی کن         خدایا.....   همه از تو می خواهند.... بدهی...   اما من از تو می خواهم.... بگیری....   خستگی ، دلتنگی و غصه ها را   از لحظه لحظه روزگار همه آنهایی که دوستشان دارم.         ...
12 ارديبهشت 1393

خونه تکونی

سلام عسل مامانی   عزیزم این روزها خیلی به مامانی کمک می کنی. وقتی میگم فلان چیز رو بیار میری برام میاری.   خودت بیشتر لباساتو میخوای بپوشی ولی بلوز رو هنوز بدون کمک من نمی تونی بپوشی.  خیلی به لباس اهمیت میدی و حتما باید بلوز و شلوار یا بلوز شرتت ست باشه. قربون سلیقت برم نفس من.   خیلی هم به لباسای من علاقه داری. چند روز پیش به بابا میگفتی من مانتو میخوام... وقتی سفره میخوام بندازم بهت میگم بدو رو فرشی بنداز خودت دیگه میدونی کجاست میری میاری. سفره بشقاب و قاشق و ایناهم شما میبری. میگی تاشو چوچو یعنی قاشق کوچولو... من قبل از عی...
5 ارديبهشت 1393

روز مادر

    صدای خنده ی مادرم حتی غم هایم را هم می خنداند.     آغوش مادرت همواره گرم باشد تا همه بی کسی هایت را در آن ذوب کنی.       عشق یعنی مادر   صــــــبر یعنی زن   مـــهر یعنی دختر   نـــور یعنی خواهر   هر چه هستی عشق،صبر،مهر یا نور روزت مبارک.     سی و یکم فروردین ولادت حضرت زهرا روز زن و مادر بود. خدای خوبم از اینکه منو لایق مادر بودن دانستی سپاسگذارم.   پنجشنبه چهارم اردیبهشت مادرجون (مادرشوهرم) یک شب اومد خونه ی ما. &...
5 ارديبهشت 1393

مسافرت تهران

سلام عزیزکم...     جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر منـــــــــــــــــــــــــــــــــی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو     ما چهارشنبه شب  بیست و هفتم فروردین حرکت کردیم به طرف تهران... خونه ی آقا مجید پسر عمه ی بابایی.. تا جمعه بعدازظهر اونجا بودیم   و خیلی هم بهمون خوش گذشت البته خیلی هم بهشون زحمت دادیم. پنجشنبه آقا مجتبی اینا هم اومدن اونجا. پسر عموی بابایی.       خونه ی آقا مجید...     عزیزم گفتم بشین ازت عکس بندازم من هنوز عکس نگرفتم داری میای عکستو ببینی   &...
31 فروردين 1393